تبليغاتX
گپ وگفت خودمونی
قالب وبلاگ

گپ وگفت خودمونی
 
 4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
14
ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله
 
16
 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير
 اُورده 

18
 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه
 
21
 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه

25
 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي
 درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته
 
30
 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره

40
 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره

50
 ساله كه شدم ...
حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم 
اما افسوس كه قدرشو ندونستم ......   خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت

[ سه شنبه چهارم آبان 1389 ] [ 23:13 ] [ سمیه ]
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...

 اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...

 اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...

 اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

 وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد

 فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا

ببخشد. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می

 ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن

است! ... نمی دانم

، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

 دکتر شريعتي

[ سه شنبه چهارم آبان 1389 ] [ 23:1 ] [ سمیه ]
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
 
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
 
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.
 
فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

 

زندگی را نخواهیم فهمید

اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم

 
[ سه شنبه ششم بهمن 1388 ] [ 22:27 ] [ سمیه ]

*(عشق و دیوانگی)*

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسی نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالی که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

[ سه شنبه بیست و نهم دی 1388 ] [ 16:53 ] [ سمیه ]

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »



وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!

[ سه شنبه بیست و نهم دی 1388 ] [ 16:48 ] [ سمیه ]
تست آرامش اعصاب
[ سه شنبه هشتم دی 1388 ] [ 16:41 ] [ سمیه ]

بلای جانسوز عصر ما غیبت نیست ,غفلت است .

حال وروز شیعه در این عصر از دو وجه بیرون نیست ,یا معصوم خاتم را امام وولی الله اعظم محبوب ومقصود ومقتدای خویش میدان یا سر بر آستان محبوب ومقتدایی دیگر می ساید.

شیعه اگر گمان کند که حبیب وطبیب ونجات بخشی جز او در عالم هست ,راه به خطا برده است وپا از صراط مستقیم بیرون نهاده است .شیعه اگر در حضور آب ,دل به سراب می سپارد, چگونه نام خود را شیعه می گذارد؟

شیعه بهتر از هرکس می فهمد که میزان ومعیار محبت است وهر محبتی درراستای محبت امام ,معنا می شود.واگر مدعی است که

مرید آن قطب عالم است ,محب آن ولی الله اعظم است ,عا شق آن حجت خاتم است این حال وروز با عشق ,سرسازکاری ندارد.

کدام عاشقی ,بی یاد معشوق ,زیستن می تواند؟؟

کدام عاشقی ,یک لحظه بی خاطر ه معشوق سر می کند؟؟

این ننگ وعار برای عاشق نیست که از معشوق بشنود که ما تو را از یاد نمی بریم  ومراعات تو را فرو نمی گذاریم واو....واو بی

اشتیاق زیارت معشوق سفر کند ویاد اورا فرو بگذارد؟

ای این اوج بی معرفتی محب نیست که بداند وبشنود که محبوب به شادمانی او شاد می شود,هر گاه دست به دعا بردارد, محب

 آمین می گوید. وآن زمان که که سکوت کند ,محبوب برایش وبه جایش دعا کند واو سر از پا نشناسدوالب تهی نکند؟؟

آری بلای جانسوز عصر ما غفلت است,غیبت نیست.

او غایب نیست ,پرده برچشم های ماست.

چه کسی صادقانه دست ه دعا بر آورده است,مخلصانه امام خویش را طلب کرده است وپاسخ نگرفته است ؟

برخی امام را طلب می کنند ودیگران را هم اینان تا آن زمان که چشم به ابواب چند گانه دارند ,دستشان به دامان امام نمی رسد.

بعضی امام را طلب می کنند نه به خاطر امام که برای وصول حاجات خویش.می بینی که امام را صدا می کند –با تضرعی جانسوز

 وجگر خراش –اما آنچه می طلبد ,دیدار حیات بخش امام نیست ,حل مشکلات ووصول به حاجات خویش است .این سخن بدان معنا

است که در تلاطم مشکلات به سراغ امام نباید رفت و قضا ی حوائج واستجابت دعا ورفع موانع رااز او نباید خواست ,بلکه به عکس

  همه چیز از نزول باران,تا شفای بیمکاران را از امام باید طلب کرد که تقدیر ومشیت همه چیز در عالم به دست اوست وهیچ کار,

بی اشارت مژگان او به  سرانجام نمی رسد.

یکی به هوای بهشت در مصیبت حسین(ع)اشک می ریزد.

ویکی را معرفت حسین (ع) برمصیبت خویش می گرید.

ویکی را معرفت حسین ومعرفت به مصیبت حسین(ع)می گریاند.

هر کس به قدر جام معرفت خویش ,از دست های امام نوش می کند.

ام دست نیافتنی نیست ؛دست های ما بسته است .

وآنچه ما را از زیارت امام محروم می کند ,غیبت امام نیست ,غفلت ماست.

راه صحیح معرفت این است که انسان از خدا بخواهد تا ولی خودش را به او بشناساند.زرراه می گوید:

از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود:((قائم ما قبل از قیام خود غیبت طولانی دارد))زراره پرسید :چرا؟

فرمود:برای اینکه اگر ظاهر باشد ,اورا خواهند کشت وزمین را ازحجت خدا خالی خواهند کرد.

آنگاه فرمود: ای زراره ,اوست که انتظلرش را می کشند ,اوست که مردم در ولادت او شک می کردند.برخی گویند:پدرش از دنیا رفت وفرزندی از خود به یادگار نگذاشته وبرخی گویند:درشکم مادرش است ,برخی گویند:غایب است وبرخی می گوین :به دنیا

 نیا مده است .لیکن خدای سبحان می خواهد شیعه را امتحان کند ودر این امتحان سخت با حالی گریان دچار تردید می شوند.زراره که گویا وحشت زده شده بود ,به فکر چاره افتاد وگفت:فدایت شوم اگر من در آن زمان بودم چه می کردم؟؟

امام صادق (ع) فرمدند: اگر آن زمان رادرک کردی پیوسته این دعا را بخوان که :

خدایا خودت را به من بشناسان که اگر خودت را به من نشناسانی پیامبرت را نخواهم شناخت.

خدایا پیامبرت را به من بشناسان که اگر پیامبرت را به من نشناسانی حجتت را نخواهم شناخت.

خدایا حجتت را به من بشناسان که اگر جتت را به من نشناسانی از دین منحرف وگمراه خواهم شد.
[ سه شنبه هشتم دی 1388 ] [ 14:50 ] [ سمیه ]

 چرا دعا مستجاب نمی‌شود؟

دعای چهار كس مستجاب نیست: 1- مردی كه در خانه بنشیند و از خدا رزق بخواهد، جواب آید، مگر من دستور كسب ندادم؟ 2- مردی كه در حق زنش نفرین كند، گویند: مگر اختیار طلاق او به دست تو نیست؟ (در صورتی كه از سازش مایوس شده و وظیفه را جدایی می‌بیند، با این وضع، طلاق نمی‌دهد و نفرین می‌كند) 3- مردی كه مال خویش را از بین ببرد و دعا كند خدایا روزی مرا برسان، خداوند گوید: مگر من دستور میانه‌روی و اصلاح مال ندادم؟ 4- مردی كه مال خویش را بدون شاهد، قرض دهد و بدهكار منكر شود (و از خدا بخواهد طلبش را وصول كند) جواب آید: مگر من دستور شاهد گرفتن ندادم؟


به یتیـم نیكـی‌كنـید!

امام صادق(ع) می‌فرمایند: هنگامی كه یتیمی گریه كند، عرش الهی می‌لرزد و خدای حكیم می‌فرماید: این كیست كه بنده یتیم من را كه پدر و مادرش را در كودكی از او گرفته‌ام، می‌گریاند؟! به عزت و جلالم قسم، هر انسانی كه او را آرام كند، بهشت را به او واجب می‌كنم.

پیامبر(ص) در این باره فرموده‌اند: «هر كس یتیم خود یا یتیم دیگری را نگه دارد تا بی‌نیاز شود، خداوند كریم بهشت را بر او واجب می‌كند، چنان كه به خورنده مال یتیم، جهنم را واجب كرده است.»

سپس دو انگشت مبارك خود را نشان داده و فرمودند: این دو انگشت چقدر به هم نزدیك است؟ همه منتظر پاسخی عمیق بودند، كه رسول خدا(ص) فرمودند: كسی كه یتیمی را سرپرستی كند، همانند این دو انگشت در بهشت نزد من است. «فاما الیتیم فلاتقهر» هرگز یتیمی را آزرده خاطر مكن (سوره ضحی)
[ سه شنبه هشتم دی 1388 ] [ 14:41 ] [ سمیه ]


آخرين دنداني كه در دهان ديده مي‌شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي

چطور مي‌شود چهارنفر زير يك چتر به‌ايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند

اگر سر پرگار گيج برود چه مي‌كشد؟ بيضي

چرا لك‌لك موقع خواب يك پايش را بالا مي‌گيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، مي‌افتد

چرا دود از دودكش بالا مي‌رود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد

شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چيه ؟هر دو تاشونو دير كشيدن بيرون


فرق باطري با مرد چيست؟ باطري اقلا يک قطب مثبت داره ولي مرد هيچ چيز مثبتي نداره

اختراعي که براي جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق

چه طوري زير دريايي بعضيها رو غرق مي‌کنن؟ يه غواص ميره در مي‌زنه

ناف يعني چه؟ ناف نمره صفري است كه طبيعت به شكم بي‌هنر داده است
[ سه شنبه هشتم دی 1388 ] [ 14:38 ] [ سمیه ]
کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری
[ سه شنبه هشتم دی 1388 ] [ 14:31 ] [ سمیه ]
پيغام گيرحافظ:

رفته‌ام بیرون من از كاشانه‌ی خود غم مخور

تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور

بشنوی پاسخ ز حافظ گر كه بگذاری پیام

زان زمان كو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور

پیغام‌گیر سعدی:

از آوای دل انگیز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

فلك گر فرصتی دادی به دستم  ....

پیغام‌گیر فردوسی:

نمی‌باشم امروز اندر سرای

كه رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا برآید بلند آفتاب

پیغام‌گیر خیام:

این چرخ فلك، عمر مرا داد به باد

ممنون تو‌ام كه كرده‌ای از من یاد

رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش

آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

پیغام‌گیر منوچهری:

از شرم، به رنگ باد باشد رویم

در خانه نباشم كه سلامی گویم

بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت

زان پیش كه همچو برف گردد رویم

پیغام‌گیر مولانا:

بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم

شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم

برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود

فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!

پیغام‌گیر باباطاهر:

تلیفون كرده ای جانم فدایت

الهی مو به قربون صدایت

چو از صحرا بیایم، نازنینم

فرستم پاسخی از دل برایت
[ دوشنبه هفتم دی 1388 ] [ 14:40 ] [ سمیه ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش مي برم، تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق زينهمه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله مي لرزد، مي رقصد اشك آه، بگذار كه بگريزم من از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، عاقبت بند سفر پايم بست مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل

آرشيو مطالب
امکانات وب